X
تبلیغات
عشـــــــــــــــــق ایرانی - چند داستان عاشقانه خواندنی

عشـــــــــــــــــق ایرانی

هرچی تو بخوای

چند داستان عاشقانه خواندنی

حتما چند دقیقه وقت خودتان را به خواندن این داستان قشنگ بگذارید و لذت ببرید

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ... www.k2dastan.persianblog.ir

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

 اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که  به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟  آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

 این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان  رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

            _ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

 مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود .  سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

 گریه امانم نداد تا بقیه ی  نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.


 

اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی  عشق مان  نگه داشته ایم.

احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )

در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم



داستان دیگر :



پاریس دوستت دارم : داستانهای کوتاه عاشقانه


پاریس دوستت دارم محصول 2006، کاری است گروهی از تعدادی از کارگردانان بعضا مشهور از قاره‌های مختلف با دو وجه  مشترک، یکی همانطور که از نامش پیداست محل وقوع داستانها یا همان پاریس و دیگری مضمون آنها که اسم ثانویه فیلم گویای آن است: ((داستانهای کوتاه عاشقانه از شهر عشق)). کارگردانان مختلفی اپیزودهای این فیلم را ساخته‌اند و هر کدام بسته به روحیات، دیدگاه‌ها و علائق شخصی روایتی عاشقانه از خود ارائه داده‌اند از جمله آلفونسو کوارون، ژرار دو پاردیو، وس کریون، الکساندر پین و با بازی بازیگرانی چون نیک نولتی، ویلیام دفو، ژولیت بینوش، الیجاه وود و نام اپیزودها نیز از بین نام محله‌های پاریس انتخاب شده است.
اپیزودی که گویندر چادها آن را کارگردانی کرده از جنبه‌ای اهمیت دارد که به روایت یک دختر مسلمان  به نام زارکا می‌پردازد. داستان از جایی شروع می‌شود که دو پسر حدودا هفده ساله فرانسوی مشغول متلک پرانی به زنان رهگذر هستند و دوست سومشان فرانسوا که ساکت کنار آنها نشسته و فقط به این رفتار می‌خندد متوجه زارکا، دختر محجبه‌ای می‌شود که چند قدم آن طرف‌تر حواسش به این وقت گذرانی آنهاست. وقتی زارکا بر می‌خیزد تا دور شود بر اثر مزاحمت دو رهگذر زمین می‌خورد و فرانسوا می‌رود تا به او کمک کند. مشغول صحبت می‌شوند و بحث دوستانه و کوتاهی بین آنها بر سر حجاب زارکا در می‌گیرد و زارکا کاملا از حجابش دفاع می‌کند. در ادامه وقتی زارکا فرانسوا را ترک می‌کند تا به مسجد برود فرانسوا برغم هشدارهای دوستانش که او را از بن لادن می‌ترسانند! زارکا را تعقیب می‌کند. وقتی زارکا با پدر بزرگش از مسجد خارج می‌شود متوجه فرانسوا می‌شود و او را به عنوان کسی که کمکش کرده است به پدر بزرگش معرفی می‌کند و هر سه در حالی که مشغول صحبت در خصوص رشته تحصیلی فرانسوا و زارکا هستند شروع به قدم زدن می‌کنند. انتخاب داستانی در خصوص یک مسلمان که حجاب را تشدید کننده زیبایی‌اش می‌داند و نمایش دیدگاهی مثبت از او بدون اینکه فیلم خیلی به ورطه شعارزدگی سقوط کند اپیزود جذابی را تشکیل داده است. صحنه پایانی نیز طنز جالبی دارد، زمانی که پدربزرگ به فرانسوا می‌گوید که قرار است زارکا خبرنگاری بخواند تا خبرنگار لوموند شود ((انشاءالله)) و بلافاصله بعد از او، فرانسوا انشاءالله می‌گوید و بعد این زارکا است که با خنده انشاءالله می‌گوید.
اپیزود برادران کوئن روایتی است کمیک از انتظار چند دقیقه‌ای یک امریکایی در ایستگاه مترو که به خاطر یک سوء تفاهم کتک مفصلی از یک فرانسوی می‌خورد. بازی زیبای استیو بوچمی در نقش یک امریکایی با تاکیدی که کارگردان بر عدم درک او از زبان و فرهنگ فرانسوی می‌کند و به کمک فیلمبرداری خوب و فضاسازی که بعضا یادآور وسترن‌های اسپاگتی است یکی از اپیزودهای زیبای این فیلم را رغم می‌زند.
اما یکی از اپیزودهای بسیار زیبای این فیلم متعلق به کارگردانی گمنام به نام الیویه اشمیتز است. فیلم داستان پسر سیاهپوست بی‌خانمانی است که در پارکینگی نظافت‌چی است و یک روز به دختری سیاهپوست که قصد دارد ماشینش را پارک کند کمک می‌کند تا مسیر درست را انتخاب کند. دختر از آوازی که پسر زیر لب می‌خواند تعریف می‌کند و پسر که از دختر خوشش آمده تا می‌خواهد به خودش بیاید و دختر را به قهوه دعوت کند متوجه می‌شود که دختر رفته است. وقتی که دختر برای بار دوم به پارکینگ می‌آید تا ماشینش را بردارد پسر به دنبال ماشین می‌دود تا پیشنهادش را دوباره مطرح کند ولی دختر صدای پسر را نمی‌شنود و می‌رود و پسر به خاطر همین سهل انگاری‌ها که به نوعی از زیر کار در رفتن محسوب می‌شود اخراج، و به نوازنده دوره‌گردی تبدیل می‌شود که جای ثابتش جلوی درب همان پارکینگ است. روزی در خیابان دختر دیگری را با آن دختر اشتباه می‌گیرد و همین بهانه‌ای می‌شود تا گروهی از اوباش سفید پوست گیتار او را از او بگیرند و پسر در تلاش برای پس گرفتن سازش زخمی می‌شود. وقتی اورژانس بالای سر پسر می‌رسد، پرستار همان دختر سیاهپوست است و در حین تلاش برای معالجه در کنار خیابان، پسر از دختر می‌خواهد که تقاضا کند برایشان قهوه بیاورند و وقتی دختر با تعجب او را نگاه می‌کند پسر با خواندن آوازش آن خاطره را برای دختر تداعی می‌کند. دختر تقاضای قهوه می‌کند، پسر می‌میرد و دو فنجان قهوه در دستان لرزان دختر باقی می‌ماند، در حالی که همکاران دختر فکر می‌کنند که گریه دختر به خاطر تازه‌کار بودنش است. اشمیتز به زیبایی با انتخاب شیوه روایتی فلاش بک فیلم را از جایی شروع می‌کند که دختر بالای سر پسر می‌رسد که زخمی روی زمین افتاده و با این تمهید، از ابتدا نگرانی‌ای را به بیننده منتقل می‌کند که در پایان به اوج خود می‌رسد. استفاده از آوازی که پسر می‌خواند به صورت صدای روی صحنه در بیشتر لحظات فیلم و فیدهای متعدد چه جایی با استفاده‌ای شبیه به کیشلوفسکی در زمان حال و چه جایی دیگر برای بیان گذشت زیاد زمان و تند کردن روند قصه بسیار به جذابیت اپیزود کمک می‌کنند. فیلمبرداری نیز بسیار خوب انجام شده است، مثلا در صحنه مستند نمایی که گیتار پسر را می‌دزدند و به خصوص نمای از بالایی که پس از مرگ پسر از او و دختر نمایش داده می‌شود که به نوعی نمای نقطه نظر روح پسر است و نمای بعدی، که از بالا بر روی دو فنجان قهوه زوم می شود به نوعی طنز تلخ، نگاه با حسرت به قهوه‌ای که هرگز خورده نشد. جالب اینکه کل این اپیزود پنج دقیقه و سی ثانیه است.
اپیزودی که سیلون شومه آن را کارگردانی کرده از عجیب‌ترین اپیزودهای فیلم است. داستان زندگی مرد تنهایی که ظاهر دلقک‌ها را دارد و به مانند آنها پانتومیم‌وار با وسایلی زندگی می‌کند که فقط خودش قادر به دیدن آنهاست. تا این که روزی زنی را می‌بیند که دقیقا مثل خودش است و آن دو با هم زندگی مشترکی را شروع می‌کنند. شومه که سابقه ساخت انیمیشن ((سه قلوهای بلویل)) را در کارنامه دارد که به رقم مدت حدودا دو ساعته‌اش ده خط هم دیالوگ ندارد، این بار نیز تا حد امکان سعی کرده مفاهیم را با تصاویر و ترکیب فیلم و انیمیشن منتقل کند و ترکیب فضای فانتزی و شیرین ذهن دلقک و فضای واقعی و تلخ زندگی شهری و در عین حال تقابل آنها به کمک تصاویری زیبا از مناظر خیابانهای پاریس در شب بسیار دیدنی، جذاب و دوست داشتنی است.
اینگونه فیلمها، خصوصا اگر کارگردانان مشهوری آنرا ساخته باشند (که به ندرت اتفاق می‌افتد)، جذابیت خاصی دارند، لذت توامان تماشای فیلم و انتظار برای رسیدن اپیزود بعد و تماشای دیدگاهی تازه، مثل چند کلیپ به هم پیوسته، چیزی که در فیلمهای بلند یافت نمی‌شود.



بعدی :



 اون هم يه تک زنگ زد وشمارش افتاد بعد هم چند تا اس

 ام اس فرستاد که من هم جوابشو دادم مشهد که رسيديم

 روز بعدش بهم زنگ زد وگفت بيا به پارک سنگي تا

همديگه رو ببينيم رفتم اونجا و روي يه صندلي پيداش

کردم.دختري بود باقد متوسط و ظاهري تقريبا زيبا

مقداري با هم صحبت کرديم بعد هم رفت همون موقع يه حسي

 نسبت بهش پيدا کردم شب که شد بهش زنگ زدم و حسي رو

 که نسبت بهش داشتم گفتم اونم گفت که به من علاقه پيدا

 کرده خلاصه کارم شده بود با اون بيرون رفتن به کلي

فراموش کرده بودم واسه چي به مشهد اومدم.يک هفته

گذشت و به سمت خونه برگشتيم بين راه احساس ميکردم

خيلي بهش وابسته شدم اتوبوس به مقصد رسيد و هر کس به

 طرف خونه خودش رفت حس عجيبي داشتم دلم خيلي براش تنگ

 شده بود با خودم ميگفتم نکنه عاشق شدم شب که شد بهم

 زنگ زد طاقت نياوردم بهش گفتم که چه قدر دوستش دارم

 اونم گفت که من هم همين طور هستم وتو رو خيلي دوست

 دارم اون شب خوابم نميبرد حس عاشق شدن داشتم مدتي

 گذشت همه چيز خوب بود تا اين که چيند روز خبري ازش 

نشد هر چه قدر هم که زنگ ميزدم گوشي بر نميداشت

 حسابي دلم شور ميزد تا اينکه زنگ زد.تااومدم حرفي

بزنم گفت اين مدت من تو رو سر کار گذاشته بودم وهمه

اينها يه بازي بود وديگه به من زنگ نزن.شکه شدم

باورم نميشد با خودم گفتم من که مگه من چه کار کرده

 بودم که اي کارو با من کرد.باخودم گفتم من واسه

 زيارت رفته بودم ولي عاشق شدم وزيارت فراموش

کردم.شايد سزاي کار من همين بود



+ نوشته شده در  شنبه 25 دی1389ساعت 20:14  توسط آرش گرشاسبی  |